تبليغاتX
پرده ها می شکنند

پرده ها می شکنند

با سلام به همه ی دوستان.بالاخره بعد از مدت ها تونستم بلاگفا رو باز کنم.ولی هنوز به وبلاگ خودم و وبلاگ دوستان دسترسی ندارم.دلیل نبودنم هم همین بود که بابتش از همه عذر می خوام.و حالا پس از مدت ها یک شعر...

لب هایم را دوخته اند

به آخرین نگاه تو

که در سکوت ابدی من مدفون شد

در اوج فریاد تو.

و صدای تو را

به پرده ی گوش هایم دوخته اند

که هرگز از جلوی پنجره ی صدایت کنار نمی روند.

گم شده ایم درون هم

و من هوای سقوط کرده ام

از تن سرد پرچروک تو.

مرا هم به باد بسپار درخت پیر

شکوفه در راه است...

+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388 13:56 توسط سروین پرویز |


سلام به همه.اول یک شعر خیلی قدیمی که تا به حال در وبلاگ نگذاشته ام:

لیلا برو تو اهل این خاک و خل و خون نیستی

تو  دیگر   آن  افسونگر مجنون ملعون نیستی

لیلا ! مجو  عشقی  در  این  دنیا  نمی بینی

لیلا مجو تو مال این مجنون بی  نون  نیستی

لیلا  برو ! در  این  جهنم  دره  مجنون  نیست

لیلا برو تو عشق  بر  مجنون  مدیون  نیستی

عقل و دلش هرچه وجودش را بگویی باد برد

لیلای من مال دل خونین و مدفون نیستی

لیلا ی من انگار از آن هیچ مجنون نیستی

لیلا برو  دیگر  تو  باد  بید  محزون   نیستی

امیدوارم  اشکالات و ایراد های این شعر را به بزرگواری خودتان ببخشید و ایراد ها و اشکالات را به من گوشزد کنید خوشحال می شوم.

و یک شاید طرح شاید کارکلماتور شاید... جدید:

وقتی که آینه

اشک های تو را بازتاب می کند

دریا می شوم!

+ نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388 23:7 توسط سروین پرویز |


من و سایه ام

تنها در آب لمس کردیم یکدیگر را

 او با دست های نامرئی رفت و

من ، با دست های رنگی

آن قدر که جنازه ام

رنگ تمام غروب های عمرم را

پس داد به آب

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388 13:59 توسط سروین پرویز |


پاييز بود.برگ های دفترش داشتند تمام مي شدند.درست مثل خودش...در خيابان راه مي رفت و قدم هايش را در دفترش هم بر مي داشت.شاعر بود.شعر هايش خودش بودند و او از بس خودش را روي کاغذ آورده بود خسته شده بود.داشت تمام مي شد.

راه مي رفت و كفش هايش آب چاله خستها را به همراه رنگین كمان درونشان به شعر هايش تف مي كردند. و او خوشحال بود كه لبخند کفش هايش را نخشكانده.

به وسط خيابان رسيده بود.به وسط چهار راهي در شعرش.چراغ سبز بود.اما تا آمد سنگيني پاهايش را از روي شعر هايش بردارد و راه بیفتد،زرد شد.همیشه پاييز ها همینطور مي شد.انگار با برگ ها همدردي ميكرد.و حالا برگ هاي دفترش هم داشتند تمام مي شدند.و او ريزتر مي نوشت و پايان جملاتش نقطه نمي گذاشت.

صبح پيش از آن كه از خانه بيرون بيايد با مادرش دعوايش شد.مادرش هيچ وقت حرف هاي او را نمي فهميد. آخر او هيچ وقت پايان جملاتش نقطه نمي گذاشت.مادرش نمي دانست  دارد تمام مي شود.

چراغ سبز شد.سنگيني پاهايش را به دوش كشيد و با واژه ها قدم بر داشت.و از درد به خود پيچيد.نمي توانست له كردن برگ ها را تحمل كند.آن هم با شعر هايي كه جزئي از خودش بودند.

چراغ بالاخره سبز شده بود و برگ ها هم خيالش را در سر مي پروراندند.و او با اين كه سال ها خودش را نوشته بود از "من" هيچ  نمي دانست. آخر هر وقت به خودش مي رسيد همه چيز تمام مي شد و شعر هايش هم با آنكه پايانشان نقطه نگذاشته بود تمام شده بودند.

سنگيني پاهايش را دوباره روي زمین گذاشت.و دوباره قدم در مرداب اشعارش گذاشت.بايد كاري مي كرد. خوب مي دانست بايد دوباره متولد شود اما جراتش را نداشت.

از كنار درخت هاي نارنجي رنگ گذشت .با اين كه چشمش به جوي كنار خيابان بود در دفترش هم قدم مي زد. كه ناگهان رعد و برقي زد و بلافاصله باران گرفت.خود کارش كمي جوهر پس داد و ایستاد.درست مثل خودش ولي كاش اين كار را نكرده بود.در چاله ي آبي ايستاده بود و كفش هايش آب را از دهانشان به شعر هاي او تف  كردند.

ترسيد .با شدت دفتر را خط خطي كرد.كفش هايش درد كشيدند و ديگر لبخند نزدند.اما او بازهم خط خطي كرد.فايده اي نداشت.نوك خودكار سرد سرد بود.

باران شدت گرفته بود.كفش هايش ديكر آب را يه شعرهايش تف نمي كردند.كم كم شعر هايش داشتند بي رنگ مي شدند.چترش را از كيفش در آورد. آن را باز كرد و با سرش گرفت.وبا دو دست ديگرش دفتر و خودكار را محكم گرفت و بي جوهر نوشت و نوشت و نوشت.نوشته هايش را نمي ديد و همين باعث شده بود از چيز هايي بنویسد كه هرگز ننوشته بود.از سكوت ...و خواست از خودش هم بنويسد كه به چراغ قرمز رسيد.ايستاد.سنگيني پاهايش را روي واژه ها انداخت.مي خواست از خودش بنويسد.نه از وجودش كه هرگز آن را درك نكرده بود و نه از خود هايي كه در ذهنش به خاطر شعر هايش نوشته بود .مي خواست از خودش بنويسد.اما هر وقت به خودش مي رسيد همه چيز تمام مي شد .به آينه كه نگاه مي كرد تكثير ترك ها را در خودش احساس مي كرد.دفعه ي پيش هم كه دفترش تمام شد، تازه به خودش رسيده بود. او از پايان مي ترسيد.و از مرگ هم.و از آخرين دانه ي خاكي كه پس از مرگ بر وجودش مي رختند و پايانش را اعتراف مي كرد.و از نقطه ها هم مي ترسيد.دفترش داشت تمام مي شد .پايان جملاتش نقطه نمي گذاشت.مي خواست اين بار از خودش بنويسد.اين بار با هميشه فرق داشت.بايد متولد مي شد.مثل برگ هايي كه با آن ها  فقط در زردي همدردي كرده بود.بايد سبز مي شد.چراغ قرمز خيلي طولاني شده بود.سنگيني پاهاي سردش را برداشت و آماده شد كه متولد شود.و خواست كه آرام آرام از  درون خودش حركت كند.چراغ سبز شد اما تا آمد بجنبد زرد شد.زرد زرد...و ديگر سبز نشد.نقطه هاي باران پايانش را اعتراف كرده بودند.باران بند آمده بود...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387 21:16 توسط سروین پرویز |


این جا فقط باید فریاد بزنی

و بشکنی وبشکنی و باز بشکنی

سکوت هزاران ساله ی آسمان را

که بغض کرد و بارید و فریاد بلندش هم...سکوت بود

این جا فقط باید فریاد بزنی

تا صدای سکوت در آید و

تا ابد، برای شکستنش

تو را نبخشد

آن وقت مثل آسمان

در فریاد های بی اساس خودت گم نمیشوی

و آخرین دانه ی خاکی که بر وجودت ریختند

پایانت را اعتراف نمی کند.

سکوت که کنی،

حتی اگر زیر فریاد هایشان لهت کنند،

صدایشان را می شنوی

صدای نت های گمشده ای که حنجره شان را

به اشتباه به مردم این جا فروختند

تا تمام نشوند.

شاعر گمشده!

فقط سکوت کن.

+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387 21:1 توسط سروین پرویز |


سلام

امتحانات بالاخره یقه ی ما رو هم گرفت!هرچی آمدیم در برویم نشد که نشد!هر چی امدیم...

از همه ی دوستان عذر می خواهم ـ پیشاپیش!ـ اگر نتوانستم به وبلاگ هایشان سر بزنم و  اگر نتوانستم به روز کنم.با این حال بعد ها جبران خواهم کرد . از همه ی دوستان هم تشکر میکنم که به وبلاگ من سر می زنند و نظر های خودشان را درمورد مطالب وبلاگم میگویند.همیشه منتظر نظر های دوستان هستم و خواهم بود!

متشکرم

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387 21:41 توسط سروین پرویز |


...و این منم

واین منم که در سکوت واژه های گمشده،

می گرید رنگ های از هم گسیخته ی چشمانش را

سپید می شود...

سیاه می شود...

و تمام شعر از گریه ی من بی رنگ می شود

از اشک هایم شعر سروده ام و

وجود خودم را در این صفحه ی سیاه و سپید خلاصه کرده ام...

بیا سکوت نکن

بیا سکوت نکن تا گم نشوم

میان واژه هایی که از بی رنگی دلت ساختی و

چه ساده در نبودن چشمانم گمشان کردی

بیا سکوت نکن

بیا...ببین...گمم نکن...

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387 19:18 توسط سروین پرویز |


سلام...خیلی وقت بود رفته بودم تو کما...حنجره مو قورت داده بود و صدام در نمیومد...نمیفهمیدم که خوابم...فکر بیدار شدن هم نبودم....اما حالا این پست رو میذارم (تو بیداری)تا یادم باشه دیگه تو کما نرم .هرگز فراموش نخواهم کرد که...شاعری هستم نویسنده...این غزل قدیمی رو موقتا میذارم و بعد از اون پایان کما!راستی!خوشحال میشم در مورد کارهام نظر همه ی دوستان روبدونم...چه خوب...چه بد...پس نظراتتون رو از من دریغ نکنید...من در این زمینه اصلاعات کمی دارم اگر بهم کمک کنید خوشحال میشم.

این شعر را نوشته ام برای هیچ کس                     تا بیت بیت آن شود فدای هیچ کس

هر روز قافیه کاشتم در دل خود                               قافیه ای برای غزل های هیچ کس

دائم نفس کشیده ام و زنده مانده ام                   اکسیژنی چشیده از هوای هیچ کس

زنده ام!ببین!هنوز هم خودم هستم                     من همانم...همان خدای هیچ کس

عمری نوشتم از خودم فقط برای تو                       حالا رسیده ام به لبه های هیچ کس

وقتیکه مرا پرت کنی از لب این شعر                         فریاد میزنمت با صدای هیچ کس

هیچ کس منم...نه توی...هیچ کس نیست!            من!پاسخ ولی اگر امای هیچ کس

این شعر را نوشته ام برای هیچ کس                    حالا که میروم به انتهای هیچ کس...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387 13:19 توسط سروین پرویز |


در میان خط

     بی دست کاشت مرا...

کمک!دارم جوانه میزنم!

این شکوفه ها نفس ندارند

      . . . . . . . . .

وحالا واژه های ناقص وجود مرا،کال برده اند

شاعر نمی داند

         شعر های معلولش نمی سوزند

من...روحشان را...سقط کرده ام

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387 19:41 توسط سروین پرویز |


دستانت،سردی دستانم را

                                 درد می کنند

آنقدر که

       خورشید بر دستانم بتابانم،

                   دستهایت خلاص...نمی شوند

                   دستهایت خلاص  نمی شوند

از خلاصه ی نگاهم

            مانده بر سنگ های خیس از...

           اشک های سنگینشان...که نه!

اشک های سنگین من... که سنگ می شود

نه سخت،

نه تیره،

تنها،تنها می شود

خرد...

چشمانم چه خالی...

           چه ساده خلاصه می شود این بار

بر تک سنگ سیاه...خیس...تنها...

دست های سرد من این بار درد می کنند

سردی دستان پر درد خودم را

                              عذاب ابدی!

بازی می دهی مرا

و درد می کند بند بند وجودم...

         در انتظار....

چشم های خالیم درد میکنند،

 تمام وجودم را

که منتظر است منتظر بمانی آنقدر که درد...

                 ***

حالا نوبت من است....

دست هایت را درد می کنم

اما...خلاصه ات نه....

                                                             

           

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387 22:14 توسط سروین پرویز |


X

متولد دهم تیر هفتاد و سه هستم.و پانزده سال بیشتر اکسیژن هوا را نچشیده و روز ها را نشمرده ام و نمیدانم تا کی اکسیژن تلف خواهم کرد...
.
.
جسدم با افق گره کور خورده است
بازش نکنید
زیر این قبر
چیزی جز
یک مشت چشم پوسیده
رو به بالا...نیست...


Home
Email
Night Skin

Archives

شهریور 1388

خرداد 1388

فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


Categories

شعر،داستان،ادبيات


Links

سروین پرویز
انجمن اهل قلم
انجمن مجازي
حامد امامي
مجتبي نيك سرشت
ثريا قاسمي
كيوان برآهنگ
مهدي چرچي
سيد مهدي موسوي
نادر نظامي
امير مرزبان
رضاشيرزادي
امين شيرزادي
عليرضا خجو
مريم خالقي
الهه جعفري
طيبه پاكدل
فردوس حسني
امين كريمي
عليرضا بديع
سعيد بيابانكي
آزاده نجفيان
الناز رشيدي
صديقه عرب
ماندانا ابري
وبگاه ادبيات فارسي
زهرا زوبين پران
فاطمه زوبين پران
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :